نور الدين عبد الرحمن اسفراينى
15
كاشف الأسرار ( فارسى )
و ناكسى و لاابالئى برگشودندى ؛ و در آن ساعت اقتضاى وقت اين بود كه مىگفتى « 1 » بيت : اى دل سخت جان من باز « 3 » دگر چه مىكَنى * راه خطا چه مىروى كار خطر چه مىكُنى راه دراز در رهت باديهايست پرخطر * زاد ره از چه ساختى ساز سفر چه مىكنى عشق بتان نه كار تست از پى آن چه مىروى * كار مرا چو زلف خود زير و زبر چه مىكنى « 8 » « 9 » ( 33 ) تا آن لعبت غيب بىعيب ناگاه از پس پرده بيرون آمدى و نسيم صبا بوى يوسف وفا را بمشام كنعان دل رسانيدى ، تا يعقوب جان در بيت احزان چون يوسف گمگشته را باز يافتى اين ترنّم بركشيدى بيت : كه برگذشت كه بوى عبير مىآيد * كه مىرود كه چنين دلپذير مىآيد خبر ز يوسف گمگشته مىدهد يعقوب * مگر ز مصر بكنعان بشير مىآيد « 12 » ( 34 ) و در آن وقت اين ضعيف را با دو سه رند لاابالى كه شبانروزى پهلو بر نهالى غفلت داشتندى ، و پيوسته در ملعب لهو « 15 » بلعب و طنّازى و غمّازى و قماربازى مشغول بودندى ، و در مقبحهء جهل بعلّت جهالت معلول ، و از معقول و منقول بر كران ، مادام خود را در كام مهلكهء نهنگ هوا انداخته ، فىالجمله از آن جمله كه جلسة السوء باشد ، مجالستى مىبودى ؛ و ازيشان آسيب دخان معصيت صدق منشور رسالت را كه « مثل جليس السوء كمثل نافخ الكير ، إن لم يحرقك ناره ، عبق بك دخانه » بدل اين ضعيف مىرسيدى . ( 35 ) تا وقتى اتّفاق را با جماعتى ازيشان در مجلس فسادى كه معاد شيطان بود
--> ( 1 ) - و لاابالئى : - L : و لاابالى N - - مىگفتى L : مىگفتمى N - - ( 3 ) - باز N : بار L - - ( 8 ) - زلف N : حال L - - چه مىكنى N : - L - - ( 9 ) ( 3 الى 8 ) - بحر رجز - - ( 12 ، 13 ) - بحر مجتث - - ( 15 ) - لهو N : - L